خودش تایپ میکنه Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 19 مهر ماه سال 1387 ساعت 00:46 AM

حاجی آقا( 3 )

به هرحال برای آشنائی بافردچاچول بازپاردمُسائیده‌ی پاچه ورمالیده‌ی مفت برمفت چری مثل حاجی آقاکه درشرایط خاص مملکت مااوومشابهاتش برگرده‌ی یابوی مقدرات مردم بدبخت فلاکت زده سوارشده اندبایدبه کتاب رجوع کردوبامقایسه‌ی دیروزوامروزبه نبوغ صادق هدایت پی برد.باری دلخوش دارم تا بازهم ازجای جای این کتاب پندآموزبنویسم.حاجی ابوتراب که از دردبواسیربه آخ آخ واوف اوف افتاده عده ای بادنجان دورقاب چین رادعوت کرده تاحاجی رادر امرانتخابات یاری کنند .آخه کوفتم بشه حاج آقامثل هزاران حاج آقای امروزخیرسرش قصدداردوکیل مجلس شود!ومردم راازفلاکت نجات دهد!وچرانشود!؟ مگرتابه حال کم بوده اندکسانی که میخواسته اندبه بدبختی ماپایان دهندوچون برخرمرادسوارشدندروزبه روزمارابه روزسیاهترانداخته اند؟خودفروشان می آیند وقول میدهند ومیروند.ازبین دعوت شدگان حاجی آقاچون شنیده (منادی الحق)شاعربرجسته ایست اورا هم دعوت کرده تارام آرام به اوبگویدقصیده ای به نفع اودرمبارزات انتخاباتی بنویسد تاحاجی هم اززد وبدهایش استفاده کرده اورابه مطبوعات چی ها معرفی کندآنچه به دنبال می آید گفتگوی حاجی با منادی الحق شاعر است.

حاجی_شنیده ام شماقصیده های عالی میسازید؟

منادی الحق_بنده درتمام عمرم قصیده نگفته ام.

حاجی_خوب مقصودشعره قصیده یا تصنیف فرق نمیکنه!

منادیالحق_گمان میکنم که سوتفاهمی رخ داده،به آن معنی که شماشعرمیخواهیدازعهده‌ی من خارج است

حاجی _شکسته نفسی میفرمائیدبرای شماکاری نداره من خیلی ازشعرای معاصررامیشناسم،اگرلب ترکرده بودم سرودست میشکستنداماازتعریفهائی که ازمقام ادبی شماشنیدم ومیدانستم آدم گوشه نشین ومحتاج به معرفی وپشتیبانی هستیداین بود که شمارادرنظرگرفتم

منادی الحق_شما اشنباه میکنیدمن احتیاجی به معرفی وعرض اندام ندارم ازکسی هم تاحالا صدقه نخواسته ام.برای شما شعربی معنی بلکه مضراست وشاعرگداست.فقط دزدها وسردمداران وگردنه گیرهاوقاچاقهاعاقل وباهوشندوکارآنهادرجامعه ارزش دارد

جاجی که منتظر این جواب نبودازجادررفت وزبانش به لکنت افتاد:

حاجی_شماهم ...عضو...همین جامعه...هستیدگیرم دزد بی عرضه..

منادرالحق حرفش رابرید:

منادی الحق_حق باشماست درین محیط پست احمق نوازسفله پرورورجاله پسندکه شمارجل برجسته‌ی آن هستیدوزندگی رامطابق حرص وطمع وپستیها وحماقت خودتان درست کرده ایدوازآن حمایت میکنید،من درین جامعه بفراخورزندگی امثال شما درست شده نمیتوانم منشااثرباشم،وجودم عاطل وباطل است،چون شاعرهای شماهم بایدمثل خودتان باشداما افتخارمیکنم درین چاهک خلاکه بقول خودتان درست کرده ایدوهمه چیزباسنگ دزدها طرارها وجاسوسها سنجیده میشودولغات مفهوم ومعانی خودراگم کرده درین چاهک هیچ کاره ام.تواینچاهک فقط شماحق دارید که بخورید وکلفت بشوید.این چاهک بشماارزانی!امامن محکومم که ازگند شماهاخفه بشوم.آیا شاعرگداومتملق است یا شماهادائمادنبال جامعه موس موس میکنیدوکلاه مردم رابرمیداریدوبوسیله‌ی عوامفریبی ازآنها گدائی میکنید؟

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
پنجشنبه 11 مهر ماه سال 1387 ساعت 7:24 PM

حاجی آقا(2)

بخشی ازدستورحاجی آقابه نوکرخانه

میشنوی؟تواگرآب به دست داری نبایدبخوری.مگرهزارباربهت نگفتم؟توبایداینهارابپائی

(اشاره به زنهای متعددحاج آقا)

.توهنوززنهارانمیشناسی.همین چشم منوکه دورببینند...

(کمی سکوت)

مقصودم اینه که هزارجورگندوکثافت بخوردآدم میدن.برای سفید بختی،جادوجنبل میکنند.وقتیکه من نیستم،شنیدی؟توبایددوچشم داری،دوتای دیگرقرض بکنی،هواشان راداشته باشی.مثل اینکه خودم همیشه کشیکشان رامیکشم...فهمیدی؟

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
پنجشنبه 4 مهر ماه سال 1387 ساعت 7:42 PM

حاجی آقا!

میگویند:"اگردوبلین خراب شودآنرامیتوان ازروی آثارجیمز جویس بازسازی کرد"من اما اعتقاددارم که اگردراثرفتنه های زمانه نقصانی درماایجادشود،روان آسیب دیده ی ایرانی بوسیله ی آثارهدایت قابل بازآفرینی است.برای نمونه میخواهم باانتخاب بخشهائی ازکتاب ِحاجی آقای هدایت که متجاوزازشصت سال پیش نوشته شده نشان دهم که چگونه وی بانبوغ ِخویش آینده ی مارادرانحصارحاکمیت پیرمردان خنزرپنزری میدیده است

 حاجی ابوتراب درماه ذیحجه،شب ِعیدقربان حاجی وحاجی زاده به دنیا آمده بود.اگرچه هشتادونه سال ازعمرش میگذشت ویادگار زمان ناصرالدین شاه بود،اما نسبت به سنش شکسته نشده بودوخیلی جوانتر نمودمیکرد.قیافه‌ی اوباوقاروحق به جانب بود:کله مازوئی،گونه های چاق وپرخون،فرق طاس وموهای تنک وحنابسته داشت وهمیشه ته ریش سفید وزبری مثل قالیچه خرسک بصورتش چسبیده .سبیل کلفت صوفی منشانه زیرِدماغ تک کشیده اش مثل چنگک آویزان بودوچشمهای مثل تغارکه رگه های خون درآن دویده بود.زیر ِابروهای پرپشت اوغُلغُل میزد.وقتیکه درخانه شبکلاه به سرمیگذاشت،کله اوشبیه گلابی میشد وغبغب کلانی زیرچانه اش موج میزدکه شرش رابدون میانجیگری ِگردن به تنش میچسباند.بالای پرک های گوشش که همیشه زیرِکلاه میگذاشت،صاف ونازک شده بود ودندانهای عاریه که هروقت میخندید یکپارچه طلای چرک بیرون می افتاد،قیافه اورا تکمیل میکرد.

 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo